(۹۶.۴.۱) بهترین روز زندگیم...

خرید بک لینک
سلاااااااااااااام

از دیشب تا صبح همش به این فکر می کردم که باید برای فرشته آسمونیمون یک وبلاگ درست کنم و از خاطراتم براش بنویسم تا بعدا که به امید خدا بزرگ شد، بخونه و کلی ذوق کنه و خوشش بیاد

از الان به بعد مخاطب خاص من تویی عزیز دلم، قربونت برم که هنوز قد یک کنجدی خیلی دوست داشتم این کارو زمانی که عاشق بابایی هم شدم انجام بدم اما نشد، ولی چه کاری ازین بهتر که یک دفترچه خاطرات الکترونیکی برای تویی که ثمره عشقمونی درست کنم، نازنینم

دیروز یعنی ۹۶.۴.۱ بهترین اتفاق زندگیمو تجربه کردم، اتفاقی که انقد حسش عجیب و شیرین و قشنگ بود که دوست دارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ بار دیگه هم تجربه کنم، می دونی چی بود??? عزیز دلم با خبر شدن از وجود پاک تو بود توی دلم، اینکه خدا من و بابایی رو قابل دونسته و یک فرشته ناز و پاک بهمون هدیه کرده، واااااای دردونه من خیلی خیلی حس قشنگی بود و مطمئنم هیچ وقت حس دیروز و دیگه تجربه نمی کنم، میدونی چقد خدای مهربون رو شکر میکنم واس به وجود اومدن تو، تویی که اومدنت، مثل تولد دوباره واسم بود، گل من، منم همینجا بهت قول میدم که همه توانمو واس خوشحالی و خوشبختی تو بذارم و همینجا از خدای بزرگ میخوام که تو این قدم بزرگ مثل همیشه پشتم باشه و کمکم کنه

یک هفته ای بود که حالتای عجیبی داشتم، انگار تک تک سلولای بدنم داشتن بهم میگفتن بالاخره به آرزوت رسیدی، هر روز که می گذشت بیشتر حست می کردم، به خدا می گفتم یعنی میشه???? یعنی ممکنه??? تا اینکه دیروز دل رو زدم به دریا و رفتم داروخونه یکدونه بی بی چک گرفتم و استفاده کردم و با وجودی که اصلا انتظار نداشتم دیدم واااااای مثل همیشه نیست.... دو تا خطه، دوتااا خط، می دونی یعنی چی?? یعنی بله تست مثبته و شما بارداری رومینا خانوم اون لحظه همه بدنم شروع کرد به لرزیدن منی که انقد قوی بودم داشتم از خوشحالی می لرزیدم و از ته دل گریه می کردم و اشک می ریختم، دست خودم نبود آخه مامانی خیلی خیلی خوشحال بودم و اینام همه از شوق بود، اومدم از دستشویی بیرون و رفتم پیش مامان عسلی (مامان مامان) آخه پیش مامان عسلی بودم رفته بودم سرکارش ببینمش، بهشون گفتم مامان من حاااملممممممم و مامان عسلی هم اول باورش نشد اما بعد چند ثانیه مامان عسلی هم مثل من اشک می ریخت و بغلم می کرد در کسری از ثانیه جفتمون گوشی دستمون گرفتیم و مامان عسلی زنگ زد به خاله رویا جونی و شوهر خاله، منم زنگ زدم به بابایی، بابا گوشی رو برداشت سریع و بعد سلام احوال پرسی، بهش گفتم بابا شدنتونو تبریک میگم (بابا صدای ضبط شدم رو داره) باباهم چون قبلا سر به سرش گذاشته بودم اول باورش نشد و فک می کرد مثل قبل شوخیه، ولی بهش گفتم نخیر این دفعه دیگه واقعیه واقعیه بابا جون، بابا هم کلی خوشحال شد و کلی قربون صدقمون رفت و گفت که برات کادو میگیرم حتما حتما و قول داد که زودی بیاد از سرکار، بعدش به مادر جون (مامان بابا) زنگ زدم و بهشون گفتم مادر جونم خیلی خوشحال شدن و میخندیدن و جیغ میزدن و بعدشم شروع کردم تک تک به همه زنگ زدن و خان دایی و خانوم دایی زنگ زدم و اونام خیلی خوشحال شدن و تبریک گفتن، بعد به خاله مرجان و خاله مینا و خاله نازنین و .... هر کی که فک می کردم زنگ زدم و گفتم، آخه خییییلی ذوق داشتم دیگه مامان جون، نخند بهم، البته به همه گفتم به کسی نگین تا برم آزمایش خیالم راحت شه و مطمئن شم، چون پنجشنبه بود و ساعت نزدیک ۳ بعد از ظهر بود فک نمی کردم که باز باشن و گفتم ای داد حالا من چطوری تا شنبه صبر کنم خدا، تا پرس و جو کردم و بالاخره یکجا رو پیدا کردم سریع زنگ زدم و پرسیدم امروز آزمایش بارداری میگیرین گفتن بله گفتم جوابشم میدین گفتن بله، وااای انقد خوشحال شدم که نگو، سریع با بابایی هماهنگ کردم که ساعت ۵ بیاد بریم آزمایشگاه، بابا که اومد رفتیم سریع مامان آزمایش خون داد و با ذوق پرسید خانوم جوابشو کی بگیرم و خانومم گفت ساعت ۸ بیا، بابا هم گفت تو این مدت بریم خرید کنیم واست و باهم رفتیم و مامان یک شلوارلی گرفت کادو، خلاصه گشتیم گشتیم تو خیابون تا ساعت ۷ و نیم شد گفتم به بابا بدو بریم آزمایشگاه، رفتیم خانومه گفت زود اومدی که وایسا ۱۰ دقیقه دیگه خلاصه ۱۰ دقیقه شد تقریبا ۲۵ دقیقه و من تو این چند دقیقه فقط میلرزیدم و منتظر بودم، تا خانومه اسممو صدا زد و برگه جوابو بهم داد منم سریع باز کردم و دیدم بلللللهههه بتام ۱۹۸ هستش و کلی ذوق کردم و تا برسم تو ماشین پیش بابا پاهام میلرزید و وقتی رسیدم و نشستم تو ماشین گفتم مثبته و زدم زیر گریه باز ، اما از رو خوشحالیااا، خدارو شکر میکردم همش که تورو بهمون داده نفس مامانی، بابا هم خیلی خوشحال بود و چشماش برق میزد و از ته دل میخندید خلاصه چون مطمئن شدم به همه کسایی که خبر نداده بودم و خبر داده بودم دوباره زنگ زدم جواب آزمایشو گفتم و همم تبریک گفتن و آرزوی سلامتی برای من و شما کردن عمر من ... همیشه نقشه می کشیدم که باید این خبر رو یکجور خاص به همه بگم، مخصوصا به بابایی کلی از سایتا مدلای سورپرایز کردن یاد گرفته بودم که بااونا به بابایی خبر بارداریمو بدم اما اون لحظه انقد هیجان داشتم فقط میخواستم به همه دنیا سریع بگم که من بالاخره مامان شدم.... خلاصه شبشم چون پنجشنبه بود شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مادر جون و اونجا هم کلی مهمون اومد بخاطر تو عزیز دلم و کلی خوش گذشت....

این بود ماجراهایی که اتفاق افتاد تو اون روز قشنگ و به یاد موندنی

امروز که جمعست خداروشکر بابا سرکار نرفته و پیش هم تا صبح بودیم، صبح که چشمامو باز کردم کنارم دیدمش و خوشحال شدم، اما راستش وقتی چشمامو باز کردم فک کردم همه اتفاقای دیروز خواب بوده و هنوز که هنوزه هم باورم نمیشه

راستی می دونستی وجود قشنگت تو ماه مبارک رمضان شکل گرفته??? واس همینه که انقد پاک و معصومی، مامان ۲۷ رمضان سال ۹۶ بود که فهمید بارداره و حدود ۱۵ روز روزه گرفته بود و خبر نداشت تو رو داره تو دلش ولی ازونجا که هرچی خدای مهربون بخواد همون میشه، تورو بهمون هدیه کرده و تا الانم مواظبت بوده

خداااااایااااااا هزار مرتبه شکرت، از الان به بعد هم خودت مواظب کوچولوی من و بابا باش، لطفااا

اولین ویزیت در پنج هفتگی...

ما را در سایت اولین ویزیت در پنج هفتگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی