اولین دردی که تبدیل به خوشحالی شد ....
عزیز دلم مامان دیروز عصر خییییلی کمر درد داشت، البته دردش مهم نبود، اینکه خدایی نکرده سلامتی تو به خطر بیفته نگرانم کرده بود خیلی، آخه دوست ندارم یک خال رو بدن نازت بیفته چون همه وجودم تویی، نفسم به نفست بنده مامانی .... خلاصه بابا ساعت ۸ و نیم شب اومد از باشگاه دنبالم آخه قرار بود بریم خونه مامان عسل، تو ماشین که نشستم بش گفتم کمرم بشدت درد میاد نگرانم خیلی و اشک از چشمام میومد، بابا هم خونسرد و ...
ادامه مطلب